چهارشنبه 30 آذر 1390
وقتی از خودت دور میشوی

وقتی از خودت دور میشوی، همه چیز را میبینی، میبینی؟ ولی میبینی دیگر خودت نیستی، هستی؟
آخر نفهمیدیم کی هستیم! فکر کنم هنوز آخر کار نرسیده تا بفهمم، آخه هر کسی خودش میفهمه. از خودم دور شدم، فکر کردم خودمم. نگاه کردم ولی سایه مو نشناختم. دیروز بلندتر بودم. شاید مال روزها باشه؟ از خودم سوال کردم روزها چه تأثیری میتونه روی من داشته باشه، جوابی نداد. گفتم آیا زمان همونطور که میگن خوبه؟ گفت زمان یا گذر زمان؟ گفتم هرچی. گفت زمان یه توهمه و گذر زمان توجیهیِ که برای باور کردنش ساختیم. گفتم پس مگه ما نمیپوسیم؟ پیر نمیشیم؟ گفت این چه ربطی به زمان داره؟ این همیشه بوده و هست،اینطوریه، فکر میکنی اگه زمان بیشتری داشتی نمی مردی؟ به خودم اومدم دیدم داره تو سایه ام فرو میره، اومدم دستشو بگیرم، شاید چیزی میدونست، ظاهرش به من آرامش میداد ولی حالا میرفت که در تاریکی قدم برداره. برگشت، لبخندی زد، زیر لب چیزی گفت. اون موقع نفهمیدم چی گفت. صداش تازه به من رسید.
بگذار خودم باشم.
دنبالک ها: Me and My Shadow ،
سه شنبه 15 آذر 1390
تجربه بودن
رها کن چگونگی چگونه بودن را
بایست
در قرن ثانیه ای فرو شو
پرده را بدَر
نگاه کن!
جایی میان بودن و نبودن
تمنای تجربه کردن است
جایی میان تاریکی و نور
تمنای دیدن است
تبلیغات