تبلیغات
گل هزار برگ - گریز

گریز

نویسنده :Oceanic .
تاریخ:یکشنبه 26 خرداد 1392-04:17 ب.ظ


فرار نکن
حتی اگر از تمام کوچه ها و انبوه خیابانها و میدانها بگذری، آنها تو را خواهند یافت
پشت ان کتابخانه چوبی، در لابلای متنها و فصلها پنها مشو، آنها تو را خواهند یافت
حتی اگر ساعتها در آن پارک گمنام و تاریک، کنار درختانی که سخن نمیگویند و چمنهایی که فقط تماشا میکنند بمانی ، باز آنها تو را از یاد نخواهند برد
تو سعی میکنی نام خیابانها و کوچه ها را نخوانی و به شتاب بگذری و تنها با چشمهایت، کفشهایت و فرش اسفالت سیاه را ببینی  تا از یاد ببری که چگونه آمدی و گذشتی و اکنون کجایی، هیچ فکر کرده ای! تو را گریزی از خویش نیست
سایه ها مآمن تو نیستند همچنانی که نور دشمن تو نیست، تو را گریزی از زمان نیست.
بیادآر گره های ممتد نگاهت را بر زمین، تو را گریزی از سکوت نیست.
به یادآر آن روز که چون آب در بن درختی جاری شدی، ریشه ها نوشیدنت و هراسیدی! تو را گریزی از بودن نیست.
بیادآر جاذبه را، تو را گریزی از کشش نیست.
به یادآر آینه را، تو را گریزی از حجم نیست.
به یآدار مرا.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
پرواز
جمعه 29 آذر 1392 08:17 ب.ظ
من تمامی مرده گان بودم
مرده ی پرندگانی که میخوانند
وخاموش اند،
مرده ی زیباترین جانوران
برخاک ودرآب،
مرده ی آدمیان همه
ازبدوخوب
من آنجابودم
درگذشته
بی سرود
بامن رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.
به مهر
مرا
بی گاه
درخواب دیدی
وباتو
بیدارشدم.

*شاملو*
پنجشنبه 23 آبان 1392 12:23 ق.ظ
درود پرواز عزیز
با سپاس از ابراز لطفتان
در مورد خوابتان نکته کوچکی را یادآور می شوم که شاید قابل تامل باشد. هر چند که ممکن است شما بدان واقف باشد
مکعب سمبل خوداگاهی در خواب است و اگر راهنمای شما در خواب را خویشتن خویش تصور کنیم عملا خواب سعی دارد این نکته را یادآوری کند که به زودی با تفکرات و احساسهایی که سعی میکنید به آنها نکنید یا در گریز از آنها هستید روبرو خواهید شد. و یا باید روبرو شوید
بدرود
پرواز
سه شنبه 14 آبان 1392 11:55 ب.ظ
بسیارزیبابودونادره ای درمیان خیل حقیقی واژه ها. همینکه تصویررادیدم به یادیکی ازخوابهام افتادم انگاریه دفعه توی ذهنم جرقه زد. من بایک راهنمادرون یه مکعب سفیدبودم اون راهنماانگارازجنس بخاربودودرون هوامعلق بود ومنودورتادوراون مکعب چرخوند ومن روی دیوارهای مکعب تصویرهایی چون این عکس میدیدم البته کمی مبهم تروسفید ودرآخرمنوازدربه بیرون بردوگفت حالاوقته رفتنه ولی دوباره برمیگردی.

به پاس این نگاه سپاس.
سو آن
یکشنبه 7 مهر 1392 10:22 ب.ظ

و گاه در رگ یک حرف
خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه
توت باید خورد
...
و من مواظب تبخیر خواب ها بودم.
_______________________
بسیار دلنشین بود.


softlight
سه شنبه 25 تیر 1392 01:35 ق.ظ
بسیار زیبا بود. dejavu
رستاخیز احساسات، تکرار تاریخ شخصی ماست. فرصتی برای رو در رویی با بی نامهاست. چرا بی نام؟ احساسات بی نام ما احساساتی هستند که برای ما شناخته شده نیستند. وقتی شانه های مابه شانه های آنها می خورد گاه پیش می آید که ما سر بر گردانیم و نگاهی سریع به آنهامی اندازیم. دنیای درون بدون بیرون بی حسی را به ارمغان می آورد و دنیای بیرون بدون درون سرشاری از حسی پوچ را. پا را گاهی بر این خاک و گاه بر آن خاک اگر بنهیم تماسمان با واقعیت اشیا تجدید می شود و تجربه درونیمان تمثیل رشد یافته ای می یابد.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر