فال گیر

در بند

او
آینه ام، هر سو
تو بگردانیم!
بذرم،
تو بر افشانیم !
شیرم، تا تو بدوشانیم !
تیشه کن مرا،
کوهم
تا جا به جا کنی !
چاهم،
پناهم ترا
صدای مکررم،
که معطرم، تا یو سفم !
رنگین کمان بی رنگیم انتهای هر جوانه
_ که زد،
به گونه ی درخشان تب،
سرخ و، سبز،
که بارانم و تو، نهال بلندی مرا !
اوج کمان آرشم با تو.
چون پر بر آسمان زنم،
صیاد خویش و هم
_ باز عالمم !
آن لبان لیلی شوقم،
تا تو بخوانیم !
تا خطوط بی ستون سکوتم،
صدا کن مرا !
تا با توام،
تو با منی،
چه بی منی اگر گم کنی مرا !
که دست "یک" ستایش و ،
پرهای "یک" پرنده ام!
می نوشم و ... بنوشان مرا !
>"

... تولد ... مرگ ...
موج ها
جهانی در من ، من در آن !
تهی میان ما؛
این رقص بی بدیل
هر چند اگر گویی و بگویم مجاز،
خود، حقیقتی است،
بی پایان!
نوشته ای ناتمام

دنبالک ها: Of Spirits and Empty Spaces ، Something is Wrong With Spirit on Mars ، Tune in to subtler levels of perception ،
وقتی از خودت دور میشوی

دنبالک ها: Me and My Shadow ،
تجربه بودن
صدای باد می آید
همزمانی در حضور کهن الگوها

امشب به یاد قدیم، رو به روزهای تازه در کافه ای دنج و تاریک، یک فنجان قهوه خوردم، لبخند تلخی بر لبانم نشست، و از ته دل با منطقی آغشته به دود سیگار در حالی که بر خاطراتم تکیه داده بودم انعکاس "نمودم" را در چشمان دیگری نگریستم. زیستن، واژه ایست که بر لبانم نقش میبندد. آیا زیستن پژواک من است یا من امتداد آن؟
یادت باشد این سوال نیست، اندک لحظه ای بیداریست.
دنبالک ها: کهن الگو ، Synchronicity ، Jungian archetypes ، ماجراهای هاکلبری فین ، مارک تواین ،
Mon Amie La Rose
حس فریاد

بعضی وقتها که بیدار میشی و عمق را میبینی حس فریاد بهت دست میده. فریاد میزنی چون همه چیز، از جمله "همه چیز" معنایی نداره، حتی "معنا". میدونی که بازیه، مثل "بازی" و تو میخندی به اینکه "میدونی" چون چیزی برای دونستن نیست. دونستن یک بیماریه. حتی "بیماری" میتونه بهت چیزی را بگه که نمیدونستی. ببین؟ چطوری بهت بگم که نمیتونم چیزی بگم. چجوری بهت بگم وقتی "زبانم" برای بیان "حقیقت" ساخته نشده. زبانم برای اینه که دیوونه نشم. ولی فکرش را که میکنم ترجیح میدم دیوونه بشم...وایسا تو دوباره داری دیوونه میشی چون تا وقتی که زبان تو دهنت میچرخه داری فکر میکنی. بهترین فکری که میتونم بکنم اینه که "فکر نکنم" ولی مگه میشه فکر نکرد؟ آره، فکر کردن یک بیماریه و وقتی تب فکر کردنت پایین بیاد میبینی که اون بیرون همه چیز همونطوره که هست، فقط وایسا، صبر کن، ولی عمل کن.
دنبالک ها: 1893 Edvard Munch - The Scream ، ادوارد مونک - جیغ 1893 ،
تبلیغات 


