تبلیغات
گل هزار برگ
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391

فال گیر

   نوشته شده توسط: انسان    


دستت را بده  نگاهی به خطهایت بیندازم تا ببینی که تو نمیتوانی چیزی غیر از این باشی، مُشتی خط، مگر همین را نمیخواستی؟ دستت را بده، آن خط بلند را میبینی؟ خط قلب توست، ببین به کجا میریزد رود محبتت و آن جویهای باریک انتهای آن. مرا به کفر متهم نکن، آخر من مثل تو دنبال چیزی نیستم، نگاهی به انتهای ذره ای خاک کردم، باور کردی؟ به کدام انتها. دستت را از من نگیر، بگذار لمس خطهایت را دنبال کنم، شاید بتوانم سرنوشتت را بخوانم و به تو بگویم، سرنوشتت مرگ است، کجای کار زندگی هستی؟ در حال ذخیره کردن آنچه از تو باقیست؟ نفسهایت را برای لحظه ای پیش از مرگ حبس کرده ای تا بتوانی ناله حسرت سر دهی؟ فریاد بزن تا در اعماق دردت سقوط کنی و برای لحظه ای بیدار شوی، لحظه ای بیداری کافیست تا اکنون بمیری و با مرگت زنده شوی. دستت را بده، آن را رها کن، بگذار دستت را به باد بسپارم و به تو بگویم، آن خطها همه آنی هستند که باید رها کنی، بگذار روحت بگرید، دستهایت را کنار هم بگذار به میان آنها چشم بدوز و با اشکهایت خطها را بشور، تا همه آنچه باقی می ماند، دستانی برای در آغوش گرفتن و لمس جهان باشند. دستانت را بده و خودت را بخوان.


سه شنبه 5 اردیبهشت 1391

در بند

   نوشته شده توسط: انسان    

طوفان افکار خواهان عبور از گذرگاه تنگ بایدها و نبایدها بودند، و همانطور که به من نزدیک میگشتند، من تن دادم، به آنچه میخواستند ببرند، بکشند، بزدایند، و در مسیرشان بود و من وجود عریانم را در برابرشان گستردم و آنها بردند، بردند و بردند. سرم را به پایین افکنده ام، دست راستم را بر بازوی دست چپم گذاشته ام. خجلم از عریانی خود هنگامی که در برابر تو می ایستم، تو مرا در آغوش می کشی، چرا؟ چگونه میتوانی مرا دوست داشته باشی هنگامی که پژواک زندگیت دردی جانسوز است که میان دیواره های کوه بی اعتمادی می پیچد؟ و من، نگذار از من بگویم که من همه آنی هستم که نمیشناسم. نگذار از من بگویم که من نفسی حبس شده در زیر آبم، من آغوش تاریک تنهاییم، و ستاره مرده ای  که ابدیتی است بر جهان میتابد، در امید رسیدن به پایانی سخت تا در آن بیارامد، گمانی هیچگاه نبوده است.



دوشنبه 4 اردیبهشت 1391

او

   نوشته شده توسط: سو آن    

آینه ام، هر سو                                                  

                تو بگردانیم!

بذرم،

تو بر افشانیم !

شیرم، تا تو بدوشانیم !

 

تیشه کن مرا،

کوهم  

     تا جا به جا کنی !

چاهم،

پناهم ترا

صدای مکررم،  

که  معطرم، تا یو سفم !

 

رنگین کمان بی رنگیم  انتهای هر جوانه

                                                    _ که زد،

به گونه ی  درخشان تب،

سرخ و، سبز،

که بارانم و تو، نهال بلندی مرا !

 

اوج کمان آرشم با تو.

چون پر بر آسمان زنم،

صیاد  خویش و هم

                     _ باز  عالمم !

 

آن   لبان لیلی شوقم،

تا تو    بخوانیم !

 

تا خطوط  بی ستون سکوتم،

صدا کن مرا !

 

تا با توام،

تو با منی،

چه بی منی اگر گم کنی مرا !

که دست  "یک"  ستایش و ،

پرهای "یک"  پرنده ام!

می نوشم  و ... بنوشان مرا !

 


جمعه 26 اسفند 1390

>"

   نوشته شده توسط: Oceanic .    

 Those who are awake all live in the same world. Those who are asleep live in their own worlds
  "Heraclitus " 


یکشنبه 21 اسفند 1390

... تولد ... مرگ ...

   نوشته شده توسط: انسان    

زندگی رخ میدهد، در میان آوار ما
واژگان را بیاد آر، میتوانی بگویی "پیش از"، "در میان"، "پس از"
پس چیزی در میان نیست، یا هست؟
میان من و شما، زبان میگوید، "فاصله" است
ولی آنچه میان من و توست، یک "اسم" است
هنگامی که من "من" میشوم، و تو "تو"
میان من و تو، کلمه ایست که ما را از هم "دور" میکند
تو دوست داری باور کنی "تو" هستی
و من "تو" را دوست دارم
میبینی؟ چیزی در میان نیست
من تو ام، و تو من
هنگامی که طوفان خواسته هایت، در بیابان دستانم رها میشود
و لمس تنت، در آغوشم ته نشین میشود
 آنگاه آیا در کلمات سرگردان میشوی، که آیا این علت سطر "پیش از" آن است؟
یا شاید، و شاید، علتی نیست
و ما، من و تو، رخ میدهیم
به مانند "خدا"
لم یلد، و لم یولد، و لم یکن له کفواً أحد؟
حال، اگر بگویم "عشق" در "تو" معنی پیدا میکند، آیا مرا باور میکنی؟
که دیوانگیست، لحظه ای پنداشتن، که من و تو، ما نیستیم
که میان من و تو فاصله ایست
از جنس واژگانی، که اسیر میکند، به بند میکشد
و تو را به حال خود رها میکند
"پس از" آن به دنبال چه میگردی؟ علت؟
زندگی حبس جستجوی تو برای کلماتیست
تو را از زندگی تهی می سازد
به دنبال "که" نگرد، علتی نیست
زندگی رخ میدهد، در میان آوار من، در میان آوار تو
زندگی، رخ میدهد، در میان آوار من و تو


شنبه 6 اسفند 1390

موج ها

   نوشته شده توسط: سو آن    

جهانی در من ، من در  آن !  

موج های پیاپی

تهی  میان ما؛ 

                   این رقص بی بدیل 

هر چند اگر  گویی و بگویم مجاز،

خود،  حقیقتی است،

 بی پایان!

 


چهارشنبه 7 دی 1390

نوشته ای ناتمام

   نوشته شده توسط: انسان    


خواستم بنویسم، از چه؟ گشتم و چیزی بود ولی نمی خواستم آن را بنویسم. چون برای بیان آنچه می یابی به بیش از زمان و مکان نیاز داری. نیاز داری روحت در زمان و مکان باشد. زمانش با تو، مکانش با من، قلب من پذیرای همه آن چیزهایی است که نمی توانی به من بگویی. آنگاه من به تو میگویم حس کردم. واژه ها در احساس رها می شوند و از برای حس تو به تکاپو می افتند، رخ می نمایند، افسون می کنند و چهره می آرایند. خواستم بنویسم، من اسیرم. من اسیر ... ولی یادم رفت سوالم چه بود، که گاه به خودم می آیم و خود را در قطعه ای از موسیقی می یابم که به من می گوید، درون و بیرونی نیست، سوال و جوابی نیست، و هنگامی که به انتهای جمله می رسم نمی توانم آن را تمام کنم. چگونه میتوانم فراتر از واژه ها را نشان دهم اگر نتوانم بگویم ... و یأس مرا فرا می گیرد از آنچه در پوستم نمی گنجد. خواستم بنویسم من ناتمامم.


دنبالک ها: Of Spirits and Empty Spaces ، Something is Wrong With Spirit on Mars ، Tune in to subtler levels of perception ،

چهارشنبه 30 آذر 1390

وقتی از خودت دور میشوی

   نوشته شده توسط: انسان    

Me And My Shadow

وقتی از خودت دور میشوی، همه چیز را میبینی، میبینی؟ ولی میبینی دیگر خودت نیستی، هستی؟
آخر نفهمیدیم کی هستیم! فکر کنم هنوز آخر کار نرسیده تا بفهمم، آخه هر کسی خودش میفهمه. از خودم دور شدم، فکر کردم خودمم. نگاه کردم ولی سایه مو نشناختم. دیروز بلندتر بودم. شاید مال روزها باشه؟ از خودم سوال کردم روزها چه تأثیری میتونه روی من داشته باشه، جوابی نداد. گفتم آیا زمان همونطور که میگن خوبه؟ گفت زمان یا گذر زمان؟ گفتم هرچی. گفت زمان یه توهمه و گذر زمان توجیهیِ که برای باور کردنش ساختیم. گفتم پس مگه ما نمیپوسیم؟ پیر نمیشیم؟ گفت این چه ربطی به زمان داره؟ این همیشه بوده و هست،اینطوریه، فکر میکنی اگه زمان بیشتری داشتی نمی مردی؟ به خودم اومدم دیدم داره تو سایه ام فرو میره، اومدم دستشو بگیرم، شاید چیزی میدونست، ظاهرش به من آرامش میداد ولی حالا میرفت که در تاریکی قدم برداره. برگشت، لبخندی زد، زیر لب چیزی گفت. اون موقع نفهمیدم چی گفت. صداش تازه به من رسید.
بگذار خودم باشم.


دنبالک ها: Me and My Shadow ،

سه شنبه 15 آذر 1390

تجربه بودن

   نوشته شده توسط: Oceanic .    


رها کن چگونگی چگونه بودن را 
بایست
در قرن ثانیه ای فرو شو
پرده را بدَر
نگاه کن!
جایی میان بودن و نبودن
تمنای تجربه کردن است
جایی میان تاریکی و نور 
تمنای دیدن است


یکشنبه 29 آبان 1390

صدای باد می آید

   نوشته شده توسط: Oceanic .    

 
  


دوشنبه 28 شهریور 1390

همزمانی در حضور کهن الگوها

   نوشته شده توسط: انسان    

هاکلبری فین (مارک تواین)

امشب به یاد قدیم، رو به روزهای تازه در کافه ای دنج و تاریک، یک فنجان قهوه خوردم، لبخند تلخی بر لبانم نشست، و از ته دل با منطقی آغشته به دود سیگار در حالی که بر خاطراتم تکیه داده بودم انعکاس "نمودم" را در چشمان دیگری نگریستم. زیستن، واژه ایست که بر لبانم نقش میبندد. آیا زیستن پژواک من است یا من امتداد آن؟
یادت باشد این سوال نیست، اندک لحظه ای بیداریست.


دنبالک ها: کهن الگو ، Synchronicity ، Jungian archetypes ، ماجراهای هاکلبری فین ، مارک تواین ،

پنجشنبه 24 شهریور 1390

Mon Amie La Rose

   نوشته شده توسط: سو آن    


سه شنبه 22 شهریور 1390

هستی

   نوشته شده توسط: سو آن    

   


جمعه 18 شهریور 1390

حس فریاد

   نوشته شده توسط: انسان    


بعضی وقتها که بیدار میشی و عمق را میبینی حس فریاد بهت دست میده. فریاد میزنی چون همه چیز، از جمله "همه چیز" معنایی نداره، حتی "معنا". میدونی که بازیه، مثل  "بازی" و تو میخندی به اینکه "میدونی" چون چیزی برای دونستن نیست. دونستن یک بیماریه. حتی "بیماری" میتونه بهت چیزی را بگه که نمیدونستی. ببین؟ چطوری بهت بگم که نمیتونم چیزی بگم. چجوری بهت بگم وقتی "زبانم" برای بیان "حقیقت" ساخته نشده. زبانم برای اینه که دیوونه نشم. ولی فکرش را که میکنم ترجیح میدم دیوونه بشم...وایسا تو دوباره داری دیوونه میشی چون تا وقتی که زبان تو دهنت میچرخه داری فکر میکنی. بهترین فکری که میتونم بکنم اینه که "فکر نکنم" ولی مگه میشه فکر نکرد؟ آره، فکر کردن یک بیماریه و وقتی تب فکر کردنت پایین بیاد میبینی که اون بیرون همه چیز همونطوره که هست، فقط وایسا، صبر کن، ولی عمل کن.


دنبالک ها: 1893 Edvard Munch - The Scream ، ادوارد مونک - جیغ 1893 ،

جمعه 11 شهریور 1390

THE WORLD

   نوشته شده توسط: Oceanic .