چهارشنبه 7 دی 1390
نوشته ای ناتمام

خواستم بنویسم، از چه؟ گشتم و چیزی بود ولی نمی خواستم آن را بنویسم. چون برای بیان آنچه می یابی به بیش از زمان و مکان نیاز داری. نیاز داری روحت در زمان و مکان باشد. زمانش با تو، مکانش با من، قلب من پذیرای همه آن چیزهایی است که نمی توانی به من بگویی. آنگاه من به تو میگویم حس کردم. واژه ها در احساس رها می شوند و از برای حس تو به تکاپو می افتند، رخ می نمایند، افسون می کنند و چهره می آرایند. خواستم بنویسم، من اسیرم. من اسیر ... ولی یادم رفت سوالم چه بود، که گاه به خودم می آیم و خود را در قطعه ای از موسیقی می یابم که به من می گوید، درون و بیرونی نیست، سوال و جوابی نیست، و هنگامی که به انتهای جمله می رسم نمی توانم آن را تمام کنم. چگونه میتوانم فراتر از واژه ها را نشان دهم اگر نتوانم بگویم ... و یأس مرا فرا می گیرد از آنچه در پوستم نمی گنجد. خواستم بنویسم من ناتمامم.
دنبالک ها: Of Spirits and Empty Spaces ، Something is Wrong With Spirit on Mars ، Tune in to subtler levels of perception ،
چهارشنبه 30 آذر 1390
وقتی از خودت دور میشوی

وقتی از خودت دور میشوی، همه چیز را میبینی، میبینی؟ ولی میبینی دیگر خودت نیستی، هستی؟
آخر نفهمیدیم کی هستیم! فکر کنم هنوز آخر کار نرسیده تا بفهمم، آخه هر کسی خودش میفهمه. از خودم دور شدم، فکر کردم خودمم. نگاه کردم ولی سایه مو نشناختم. دیروز بلندتر بودم. شاید مال روزها باشه؟ از خودم سوال کردم روزها چه تأثیری میتونه روی من داشته باشه، جوابی نداد. گفتم آیا زمان همونطور که میگن خوبه؟ گفت زمان یا گذر زمان؟ گفتم هرچی. گفت زمان یه توهمه و گذر زمان توجیهیِ که برای باور کردنش ساختیم. گفتم پس مگه ما نمیپوسیم؟ پیر نمیشیم؟ گفت این چه ربطی به زمان داره؟ این همیشه بوده و هست،اینطوریه، فکر میکنی اگه زمان بیشتری داشتی نمی مردی؟ به خودم اومدم دیدم داره تو سایه ام فرو میره، اومدم دستشو بگیرم، شاید چیزی میدونست، ظاهرش به من آرامش میداد ولی حالا میرفت که در تاریکی قدم برداره. برگشت، لبخندی زد، زیر لب چیزی گفت. اون موقع نفهمیدم چی گفت. صداش تازه به من رسید.
بگذار خودم باشم.
دنبالک ها: Me and My Shadow ،
سه شنبه 15 آذر 1390
تجربه بودن
رها کن چگونگی چگونه بودن را
بایست
در قرن ثانیه ای فرو شو
پرده را بدَر
نگاه کن!
جایی میان بودن و نبودن
تمنای تجربه کردن است
جایی میان تاریکی و نور
تمنای دیدن است
یکشنبه 29 آبان 1390
صدای باد می آید
دوشنبه 28 شهریور 1390
همزمانی در حضور کهن الگوها

امشب به یاد قدیم، رو به روزهای تازه در کافه ای دنج و تاریک، یک فنجان قهوه خوردم، لبخند تلخی بر لبانم نشست، و از ته دل با منطقی آغشته به دود سیگار در حالی که بر خاطراتم تکیه داده بودم انعکاس "نمودم" را در چشمان دیگری نگریستم. زیستن، واژه ایست که بر لبانم نقش میبندد. آیا زیستن پژواک من است یا من امتداد آن؟
یادت باشد این سوال نیست، اندک لحظه ای بیداریست.
دنبالک ها: کهن الگو ، Synchronicity ، Jungian archetypes ، ماجراهای هاکلبری فین ، مارک تواین ،
پنجشنبه 24 شهریور 1390
Mon Amie La Rose
جمعه 18 شهریور 1390
حس فریاد

بعضی وقتها که بیدار میشی و عمق را میبینی حس فریاد بهت دست میده. فریاد میزنی چون همه چیز، از جمله "همه چیز" معنایی نداره، حتی "معنا". میدونی که بازیه، مثل "بازی" و تو میخندی به اینکه "میدونی" چون چیزی برای دونستن نیست. دونستن یک بیماریه. حتی "بیماری" میتونه بهت چیزی را بگه که نمیدونستی. ببین؟ چطوری بهت بگم که نمیتونم چیزی بگم. چجوری بهت بگم وقتی "زبانم" برای بیان "حقیقت" ساخته نشده. زبانم برای اینه که دیوونه نشم. ولی فکرش را که میکنم ترجیح میدم دیوونه بشم...وایسا تو دوباره داری دیوونه میشی چون تا وقتی که زبان تو دهنت میچرخه داری فکر میکنی. بهترین فکری که میتونم بکنم اینه که "فکر نکنم" ولی مگه میشه فکر نکرد؟ آره، فکر کردن یک بیماریه و وقتی تب فکر کردنت پایین بیاد میبینی که اون بیرون همه چیز همونطوره که هست، فقط وایسا، صبر کن، ولی عمل کن.
دنبالک ها: 1893 Edvard Munch - The Scream ، ادوارد مونک - جیغ 1893 ،
تبلیغات



